|
|
|
|
مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم!
+تاریخ چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 19:43
نویسنده مرجان
هرچه بود گذشت
آن هنگام كه در فلسفه ي تاريك شب
اجساد برهنه ي واژگون
در زوزه ي شهوتشان گم شدند
و من
ميهمان ناخوانده ي زهدان زني شدم كه تا خود صبح از درد به خود مي پيچيد....
هر چه بود گذشت....
آن هنگام كه در فلسفه ي تاريك شب
بوي خون
آبروي رويش مرا روي زمين ريخت
ومن مچاله شده در بوي خون گم شدم
و ميهمان آغوش زني شدم كه تا خود صبح از درد به خود مي پيچيد..
هر چه بود گذشت.....
وقتي تحرك نبضم را به بازي گرفتند
و جويدند تمام هستي مرا
مثل موريانه جويدند
ته مانده ي اسم مرا
تا جايي كه ديگر
چيزي براي اثبات من نمانده بود
ومن زني شدم كه تا خود صبح از درد به خود مي پيچيد ..
هر چه بود گذشت...
زمان به رقص در آمد و مرا به وسوسه هايم آويخت
چه موزون و دلفريب چرخيدم !
و در تمام وسوسه هايم
سراغ آيه هاي منظم موج بودم
تا سرگيجه ام را شفا دهم
من از درد تا خود صبح رقصيدم....... و حالا نشسته ام
روبروي كاغذي كه
هي سياه و سياه تر مي شود
و به حضور تو زل زده ام
مي انديشم به دردي كه سالهاست در من رسوب كرده
و به عشق
كه اينك در نام تو تبلور يافته
به حضور تو زل مي زنم
و مي انديشم
به خواب نيمه شبانه ي زني كه تا خود صبح از درد به خود مي پيچيد
گذشت هر آنچه بود..من به هیچ می اندیشم
+تاریخ سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 20:3
نویسنده مرجان
چه میهمانان بی دردسری هستند مردگان نه به دستی ظرفی را چرک میکنند نه به حرفی دلی را آلوده تنها به شمعی قانعند واندکی سکوت...
+تاریخ شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 18:32
نویسنده مرجان
هيچ كس در لحظه هاي تنهايي تنها نيست. شيطان زانو به زانوي او نشسته است
+تاریخ سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 18:57
نویسنده مرجان
| |