|
|
|
|
شمع فرشته مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
+تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 19:28
نویسنده مرجان
+تاریخ سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 17:13
نویسنده مرجان
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تامردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود،
در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدن
كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگست؟" دروازهبان گفت: "روز به خير، اينجا بهشت است." "ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بنوشيد."
ورود حيوانات به بهشت ممنوع است." مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي بود با درختاني که در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مرد مسافر به همراه اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيدبرگرديد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟مرد گفت: بهشت. مسافر گفت: بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! مرد گفت :آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند و گفت:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! " مرد گفت: كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند... بخشي از كتاب "شيطان و دوشیزه پريم "
+تاریخ جمعه یکم آذر 1387ساعت 16:32
نویسنده مرجان
| |