تبليغاتX
گمشده درمه

 

شمع فرشته

بهاربيست            www.bahar20.sub.ir

 مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
 پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
 از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
 هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
 گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.
نظر شما درباره اين داستان قشنگ چيست ؟

 

+تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 19:28 نویسنده مرجان

 

+تاریخ سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 17:13 نویسنده مرجان

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي،

صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده

 است

و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد

تامرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود،


عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه بودند.

در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدن


كه به ميداني باسنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود

كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت:

"روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگست؟"

دروازه‌بان گفت: "روز به خير، اينجا بهشت است."
 
مرد گفت:"چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
 
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت:

"مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."


مرد گفت: اسب و سگم هم تشنه‌اند.نگهبان گفت:" واقعأ متأسفم .

ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد.
 
ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد.

پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌اي رسيدند.

راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود

كه به يك جاده خاكي بود با درختاني که در دو طرفش باز مي‌شد.

مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود

وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.


مسافر گفت: " روز بخير!"مرد با سرش جواب داد.مسافر گفت: ما خيلي تشنه‌ايم .


من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت:
 
 ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است.هرقدر كه مي‌خواهيدبنوشيد.

مرد مسافر به همراه اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيدبرگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟مرد گفت: بهشت.

مسافر گفت: بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

مرد گفت :آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند و گفت:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند!

اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

مرد گفت: كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند.

چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

بخشي از كتاب "شيطان و دوشیزه پريم "


 اثر "پائولو كوئيلو"

 

+تاریخ جمعه یکم آذر 1387ساعت 16:32 نویسنده مرجان