|
|
|
|
ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...! پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود .. !
بیایید قدر مادرانمان را بیشتر بدانیم...
+تاریخ یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 2:25
نویسنده مرجان
![]() مرد جواني که مربي شنا و دارنده ي چندين مدال المپيک بود٬ به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را که درباره خداوند ميشنيد مسخره ميکرد.شبي مرد جوان به استخر سر پوشيده آموزشگاهي رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا کافي بود.مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود.ناگهان٬ سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده کرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر برای تعمیر خالی شده بود.
+تاریخ پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 22:25
نویسنده مرجان
+تاریخ دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 15:18
نویسنده مرجان
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس… و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز… روز میلاد… روز تو! روزی که تو آغاز شدی! تولدت مبارک
+تاریخ شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 0:33
نویسنده مرجان
بس کند می گذرد برای آنانکه در انتظارند
+تاریخ چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 22:3
نویسنده مرجان
2009
+تاریخ سه شنبه دهم دی 1387ساعت 21:26
نویسنده مرجان
مسیح آمد ، مسیح آمد و دنیا چون گلستان شد.
+تاریخ چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 10:39
نویسنده مرجان
| |