تبليغاتX
گمشده درمه

 

ترا من چشم در راهم شباهنگام

که می‌گیرند در شاخ "تلاجن" سایه‌ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛

ترا من چشم در راهم.

 

شباهنگام. در آندم که بر جا دره‌ها چون مرده‌ماران خفتگانند؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرَم یادآوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم؛

ترا من چشم در راهم.

--------------------

نیما یوشیج-۱۳۳۶

+تاریخ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 0:25 نویسنده مرجان |

 

دوستان عزیزم

 

دلیل اینکه مدتی نبودم این بود که مشغول زدن یک وب بودم برای خواننده ای که عاشقانه

 

میپرستمش و اون کسی نیست جز " فریدون فروغی" شما رو به دیدن این وب دعوت

 

میکنم امیدوارم لذت ببرید..

 

   حنجره ی خاموش

 

+تاریخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 18:52 نویسنده مرجان

 

    هر کسی هم نفســم شد دست آخر قفسـم شد

       من سـاده  به  خیالــم  که  همه  کــار  و کسـم شــد                                                        

                                                                              

                                        اونکه عاشـقانه خندید ٬ خنـــده های مــن و دزدیــــد

                                                      پشت پلک مهربونــی خواب یک توطئــه  مــی دید  

+تاریخ سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 12:9 نویسنده مرجان

 

سه دوست در يك اتومبيل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه يك تصادف مرگبار باعث شد كه هر سه در جا كشته شوند يك لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده مي شد كه آنها را به بهشت راه دهد...
يك سوال!!!

_ الان كه هر سه تا دارين وارد بهشت مي شين اونجا روي زمين بدن هاتون روي برانكارد در حال تشييع شدن بسوي قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداري در غم از دست دادن شما هستند دوست دارين وقتي دارن از كنار جنازه راه مي رن در مورد شما چي بگن؟

اولي گفت : دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترين پزشكان زمان خود بودم و مرد بسيار خوب و عزيزي براي خانواده ام.

دومي گفت : دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترين معلم هاي زمان خود بودم و توانسته ام اثر بسيار بزرگي روي آدمهاي نسل بعد از خودم بگذارم.

سومي گفت : دوست دارم بگن : نگاه كن داره تكون مي خوره مثل اينكه زنده است...

 

+تاریخ چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 22:8 نویسنده مرجان

 

 

  عشق و ویوانگی

زمانهاي قديم وقتي هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود

 فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت! گفت : بياييد بازي کنیم ، مثل قايم باشک...

ديوانگي ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم.

چون کسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگرده همه قبول کردند.

ديوانگي چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!

يک..... دو.....سه ...

همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي شد.

اصالت به ميان ابرها رفت و

هوس به مرکززمين به راه افتاد

دروغ که مي گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !

طمع داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگي همچنان مي شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار

اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به کجا برود.

تعجبي هم ندارد قايم کردن عشق خيلي سخت است.

ديوانگي داشت به عدد 100 نزديک مي شد

که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست

ديوانگي فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام

همان اول کار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق

خبري نبود.ديوانگي ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت

 و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.

ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت

 تمام داخل گلهاي رز فرو کرد .صداي ناله اي بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوي

 صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت.

شاخه ي درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگي که خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتوني کاري بکني

  فقط ازت خواهش مي کنم از اين به بعد يارمن باش .

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يکديگر به

 احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند ....


 

+تاریخ جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 1:54 نویسنده مرجان